رضا قليخان هدايت

1052

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ميان غلغلهء داروگير و بردابرد * ميان آن لمن الملك و عزت و شروشور درآمد از در گلخن به خشم حمامى * زدش به پاى كه بر جه نه مرده‌اى در گور بجست و پهلوى خود نى خزينه ديد نه ملك * ولى خزينهء حمام سرد ديد و نفور بخوان ز آخر ياسين كه صيحة فاذا * تو هم به بانگى حاضر شوى ز خواب غرور چه خفته‌ايم و ليكن ز خفته تا خفته * هزار مرتبه فرق است ظاهر و مستور شهى كه خفت ز شاهى خود بود غافل * خسى كه خفت ز ادبير خود بود معذور چو هر دو خفته ازين خواب خويش بازآيند * به تخت آيد شاه و به تخته آن مغرور لباب قصه بماندست و گفت فرمان نيست * نگر به دانش داود و كوتهى زبور و له نور الله مرقده قدح شكست و شرابم نماند و من مخمور * خراب‌كار مرا شمس دين كند معمور خديو عالم بينش چراغ عالم كشف * كه روحهاش به جان سجده مىكنند از دور گر آسمان و زمين پر شود ز ظلمت كفر * چو وابتابد پرتو بگيرد اين‌همه نور